مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

107

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سوخته روى تو هميگويد * كه تو در هيچ كار خام نهء اختران سپيد در خنده * چون نمائى اگر ظلام نهء گرچه خيرى كبود روئى تو * عيب تو نيست زشت نام نهء خادمك را ستايش او خوش آمد و دست عجيب را گرفته ، بدكان برد . حسن بدر الدين ، حب الرمان پخته بود . در حال ، برخاسته ، ظرفى از حبّ الرمان آورده ، لوز و شكر به روى بياميخت و با عجيب گفت : بخور كه ترا نوش باد . عجيب با پدر خود گفت : بنشين و با ما طعام بخور . شايد كه خداى تعالى ما را به مقصود رساند و گم گشتهء ما را پديد آورد . حسن بدر الدين گفت : اى فرزند ، مگر تو نيز درين خردسالى بجدائى دوستان گرفتارى ؟ عجيب گفت : آرى جگرم از جدائى پدر ، داغدار و دلم از دورى او ناشاد است و با جدّ خويش در جستجوى او راه كوه و صحرا پيش گرفته ، حيران هميگرديم . عجيب اين بگفت و گريان شد و حسن بدر الدين و خادم از گريستن او بگريستند . پس از خوردن غذا ، عجيب برخاسته ، از دكان بدر آمد . حسن بدر الدين ديد كه روانش از تن هميرود و طاقت جدائى نياورده ، دكان ببست و از پى ايشان روان شد . خادم را بر وى نظر افتاد ، گفت : اى خيره مرد ، چرا از پى ما روانى ؟ حسن گفت : مرا در خارج شهر ، مشغله هست . از پى آن شغل هميروم . خادمك در خشم شد و با عجيب گفت : اين لقمه ، شوم بود خورديم . كه اكنون طبّاخ در پى ما افتاده ، از مكانى بمكانى همىآيد . عجيب روى بطبّاخ كرده ، خشم آلودش بنگريست و با خادم گفت : بگذار كه از پى كار خويش رود . هر وقت كه ما بخيمها نزديك شويم و او را در پى خويش بينيم ، آنگاه او را برانيم و بيازاريم . حسن بدر الدين گفت : تو خواهى آستين افشان و خواهى روى درهم كش * مگس جائى نخواهد رفت از دكان حلوائى القصه ، عجيب با خادمك روان شد و حسن بر اثر ايشان هميرفت . تا